تبليغاتX
هیاهو در سکوت

هیاهو در سکوت

من همسایه خورشیدم

یه روز چاوز راه افتاد هلک و هلک رفت

 آمریکا. وضعیت اونجا رو که دید، توی دلش،

 جوری که بقیه متوجه نشن اون از آمریکا

 خوشش اومده، گفت: عجب پیشرفتی!

 عجب کشوری، چه رفاهی، چه نظمی،

 چه سیستم اداری منظمی، چه

 تشکیلاتی...


بعد رفت پیش اوباما و ازش پرسید: ابا

 دمتون گرم! شما چکار کردین که اینقدر

 

 پیشرفت کردین؟ البته مرگ بر آمریکا!


اوباما گفت: ببین! کارهای ما مثل کارهای شما هرتی

 پرتی نیست. ما وقتی می‌خوایم وزیر انتخاب کنیم، از

 همشون تست هوش می‌گیریم، باهوش‌ترین و به درد

 بخورترین اونها رو انتخاب می‌کنیم. نه هر ننه قمری را!

 الان برات تست می‌کنم حالشو ببری!


اوباما زنگ زد به هیلاری کلینتون گفت: هیلاری جان!

 عزیزم یه نوک پا بیا دفتر من، کارت دارم.


از اونجا که اوباما مثل چاوز نبود، هیلاری با آرامش و سر

 فرصت رفت پیش اوباما. نه اینکه هول کنه و آب دستشه

 بذاره زمین!


اوباما به هیلاری گفت: یه سوال ازت می‌پرسم، 30 ثانیه

 زمان داری که جواب بدی. «اون کیه که زاده‌ی پدر و

 مادرته، اما برادر و خواهرت نیست؟»


چاوز خودش هم هنگ کرد و توی جواب موند که یهو

 هیلاری گفت: خوب معلومه، خودمم دیگه!


چاوز کف کرد و سریع برگشت ونزوئلا و زنگ زد به «

 نیکولاس مادورو» وزیر خارجه و گفت: آب دستته بذار

 زمین بیا اینجا کارت دارم!


وقتی مادورو اومد کلی داد و هوار راه انداخت و حنجره

 پاره کرد که: خاک بر سرت. آخه این چه وضع مملکته.

 این چه وضع جهانه! مثلا تو وزیر امور خارجه‌ای! خجالت

 بکش. یه سوال ازت می‌پرسم، سه روز فرصت داری

 جواب بدی. وگرنه می‌فرستمت جایی که عرب نی

 انداخت.


بعد پرسید: «اون کیه که زاده‌ی پدر و مادرت هست، اما

 برادر و خواهرت نیست؟»


«مادورو» عزا گرفت که عجب سوال خفنی. خلاصه رفت

 و هر چی فکر کرد چیزی به ذهنش نرسید. یهو یادش

 افتاد بره پیش «کالین» از نخبه‌های مزدور بدبخت

 استکباری کشورش که سال قبل بازنشسته‌اش کردن و

 از اون بپرسه. وقتی «کالین» رو دید گفت: ای بدبخت

 غربزده، بگو ببینم: «اون کیه که زاده‌ی پدر و مادرت

 هست، اما خواهر و برادرت نیست؟»


کالین سریع گفت: خوب معلومه، خودمم دیگه!


«مادورو» کلی حال کرد و از ذوقش سریع رفت پیش چاوز

 

 و گفت: کجایی چاوز من که جواب رو پیدا کردم.


چاوز گفت: خوب بگو ببینم: «اون چه کسیه که زاده‌ی پدر

 و مادرت هست، اما خواهر و برادرت نیست؟»


وزیر خارجه گفت: خوب معلومه، اون «کالینه» دیگه.


چاوز عصبانی شد و داد زد: نه احمق، نه گیج! اون

 هیلاری کلینتونه، هیلاری کلینتون!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:25  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

شنیدم در زمان خسرو پرویز

گرفتند آدمی را توی تبریز

به جرم نقض قانون اساسی

و بعض گفتمان های سیاسی

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش

قراری را نهاده با زن خویش

که از زندان اگر آمد زمانی

به نام من پیامی یا نشانی

اگر خودکار آبی بود متنش

بدان باشد درست و بی غل و غش

اگر با رنگ قرمز بود خودکار

بدان باشد تمام از روی اجبار

تمامش از فشار بازجویی ست

سراپایش دروغ و یاوه گویی ست

 

گذشت و روزی آمد نامه از مرد

گرفت آن نامه را بانوی پر درد

گشود و دید با هالو مآبی

نوشته شوهرش با خط آبی:

عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟

بگو بی بنده احوالت چطور است؟

اگر از ما بپرسی، خوب بشنو

ملالی نیست غیر از دوری تو

من این جا راحتم، کیفور کیفور

بساط عیش و عشرت جور وا جور

در این جا سینما و باشگاه است

غذا، آجیل، میوه رو به راه است

کتک با چوب یا شلاق و باطوم

تماما شایعاتی هست موهوم

هر آن کس گوید این جا چوب دار است

بدان این هم دروغی شاخدار است

در این جا استرس جایی ندارد

درفش و داغ معنایی ندارد

کجا تفتیش های اعتقادی ست؟

کجا سلول های انفرادی ست؟

همه این جا رفیق و دوست هستیم

چو گردو داخل یک پوست هستیم

در این جا بازجو اصلن نداریم

شکنجه ، اعتراف، عمرن نداریم

به جای آن اتاق فکر داریم

روش های بدیع و بکر داریم

عزیزم، حال من خوب است این جا

گذشت عمر، مطلوب است این جا

کسی را هیچ کاری با کسی نیست

نشانی از غم و دلواپسی نیست

همه چیزش تمامن بیست این جا

فقط خود کار قرمز نیست این جا

بهنوش نوشت

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 8:46  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

ترجیح میدهم سیر باشم و به روز فکر کنم تا اینکه روزه باشم و به شب فکر کنم.
+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 13:39  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

ایرانی ز سر کن خواب مستی

بر هم زن بساط خود پرستی

که چشم جهانی سوی تو باشد چه از پا نشستی

در این شب سپیده نا دمیده

تیغ شب به خونش در کشیده

امید چه داری از این شب

که در خون کشیده سپیده

تیغ برکش اذر فشان

نغمهه ها را تندری کن

در دل شب

رخ برفروز

کار مهر خاوری کن

از دورن سیاهی برون تاز

پرچم روشنایی بر افراز

تا جهانی از تباهی وا رهانی

نیمه شب را تیغ بر دل برنشانی

با خواری در روزگار

ننگ باشد زندگانی

مرگ به تا چنین زندگانی

ای مبارز

ای مجاهد

 ای برادر

دل یکی کن

ره یکی کن

بار دیگر

راه بگشا

سوی شهر روشنی ها

روزگار تیرگی ها بر سر امد


آلبوم سپیده

با صدای استاد محمد رضا شجریان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:7  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

من هلاک تو و خاک زیر پاتم، توپولف!

من زمین خورده‌ی جعبه ی سیاتم،توپولف!

کشته‌ی تیپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف!

مرده‌ی ریپ زدن و ناز و اداتم، توپولف!

قربـون اون نوسانــات صداتم، توپولف!

یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!



من هواپیما ندیدم اینجوری ناز و ملــوس

می‌پری پر می زنی روی هوا عین خروس!

بذار ایرباس واست عشوه بیاد- دراز لوس-

بدگِلا چش ندارن ببیننت، خوشگل روس!

قربون چشات برم، محــو نیگاتم ، توپولف

یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!



مـــا رو می‌بری نقـــاط دیدنی وقت فرود

گاهی وقتا سر کـــــوه و گاهی وقتا ته رود

می فرستن همه تا سه روز به روحمون درود

می خونه مجری سیما واسمون شعر و سرود

چرا ماتم می گیرن ، مبهوت و ماتم توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!



وقتی عشقت می‌کشه گاهی با کلّه می شینی

به جـــــای باند فرود، توی محلّه می شینی

یا می‌ری تــــوی ده و رو سر گلّه می شینی

زودی مشهور می‌شی، رو جلد مجلّه می شینی

پی گیرعکســــــا و تیتر خبراتم توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!



می خوام از خدا که یک لحظه نشم از تو جدا

چونکه وقتی باهاتم هی می کنم یـــــاد خدا

بدون نذر و نیـــاز بــــــا تو پریدن ، ابدا!

می کنم بعد فرود تمــــوم نذرامـــــو ادا



واســه جنّت بلیتت گشتــــه براتم، توپولف!

یه کلـــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!


تو که هی رفیقــــای ایرونیتو یاد می کنی

کی میگه تــــو انبارای روسیه باد می کنی؟

ما رو پیک نیک می بری، سقوط آزاد می کنی

خدا شــــادت بکنه ، روحمونو شاد می‌کنی

بری تا اون سر اون دونیا(!) باهاتم، توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

..................................................................

(۱): البته بنا به تلفظ و رسم الخط روسها( Туполев )،باید تلفظ توپُلِف (
Tupolef)صحیح باشد حالا چرا ما آن را ایتقدر تُپُل تلفظ می کنیم نمی
دانم!



افاضات و مطانزات :

بوالفضول الشعرا

به روایت:

سعید سلیمان پور ارومی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 14:59  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام!


و ساقه های جوانم از ضربه تبرهایتان زخم دار است!


با ریشه چه میکنید؟


گیرم که بر سر این بام،بنشسته در کمین پرنده ای!


پرواز را علامت ممنوع میزنید!


با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟


گیرم که میکشید!


گیرم که میبرید!


گیرم که میزنید!


با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟

 

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 17:8  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

يک شعر از برتولت برشت

اول به سراغ يهودي‌ها رفتند

من يهودي نبودم، اعتراضي نکردم .

پس از آن به لهستاني‌ها حمله بردند

من لهستاني نبودم و اعتراضي نکردم .

آن‌گاه به ليبرال‌ها فشار آوردند

من ليبرال نبودم، اعتراض نکردم

سپس نوبت به کمونيست‌ها رسيد

کمونيست نبودم، بنابراين اعتراضي نکردم .

سرانجام به سراغ من آمدند

هر چه فرياد زدم کسي نمانده بود که اعتراضي کند.


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:25  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

خداونداما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان

بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر

 است جادۀ  صلح را هموار کند."

"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا

 مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن

می تواند تمام دنیا را تغذیه کند."



"خداونداما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی، زیرا به

ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم."

"خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان

بخشی،زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای." 

"خداوندامانمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت

تفکرداده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم."

بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ما

شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل

سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به

آرزوهایمان بـرسـان ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:44  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

هزار بار شنیدم دوستم داری! هزار بار شنیدی من

بیشتر!

هزار بار شنیدی تنهام نزار !هزار بار شنیدم کاش

می تونستم !

هر هزار بار که خواستم به جواب برسم معادله ام یا حل

نشد یا جوابش این نامساوی بود :

 دوستت دارم # رهایت می کنم !

 

ولی همون آخرین بار معادله را تو حل کردی ونتیجه این

شد :

 

 دوستت دارم =  میرم =  برای همیشه تنهات می زارم 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:40  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج

 شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.


روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد.

 خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران

 بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر

شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای

نیست


سناتور گفت مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو

 حل می کنم


سن پیتر گفت :اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده،

شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی

کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید

سناتور گفت :اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام.

میخواهم به بهشت بروم


سن پیتر گفت :می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور


و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین...

 پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.


در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن

 بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک

ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از

دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او

دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای

 زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین

گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی

 به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب

 شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها

حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.

 
به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت.

راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت

اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و

خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی

هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم

هم چگونه گذشت.


بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا

تصمیمش را گرفته؟


سناتور گفت :خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که

فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می

دهم
بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل

شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی

آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از

 او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و

کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید :انگار آن روز من اینجا

منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای

خوردیم؟ زمین گلف؟ .....


شیطان با خنده جواب داد: :آن روز، روز تبلیغات بود...


امروز دیگر تو رای دادی...

به نقل از اینترنت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:24  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

زندگي شعريست

كه تو بايد بسرايي آن را

يا بخواني آن را

بشنوي آن را نيز

دست كم بايد آن را تحسين كني

تا از اين راه به اردوي ترنم و طراوت برسي

این شعر زیبا از آقای مجتبی کاشانی است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 12:41  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

بوی باران  ; بوی سبزه ;  بوی خاک

شاخه های شسته ;  باران خورده ; پاک

آسمان آبی و ابر سفید ,  برگهای سبز بید

عطر نرگس ,  رقص باد           نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

.

.

.

پی نوشت ....عید و خیلی دوست دارم علی جونم کاشکی پیشم بودی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 9:29  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.

مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.

پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟

زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !

پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.

مجددا زن پاسخش منفي بود.

پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.

مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.

پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند   

 

آيا ما هم ميتوانيم چنين خود ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 20:13  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

در سفره هفت سین امسال جایی هم برای سید

 

بگذارید.او با بهار می آید تا خاتمه ای بر زمستان باشد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 10:55  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

در مسیر پر پیچ و خم زندگی

 

طرح زیبایی بریزم

 

رنگ، رنگ است از تنوع

 

بی مثال است آن هیاهو

 

غم نباشد در دل سرایی

 

عشق باشد در جان صفایی

 

نقش من در این نمایش

 

نقش پل در فاصله هاست

 

پل را وصلی است در جدایی

 

پل راهی است ز تنهایی

 

من اگر آن پل باشم...

 

جدایی ها ز دستم در فغانند

 

آن زمان مرز عشق و دوستی ام من

 

من نه دیوارم

 

که دیوار بس جدایی ها دراندازد

 

سردی و سنگدلی آرد در میان

 

اگر خواهم که پل باشم

 

دل را به نور او مصفا می کنم

 

تا صای نور او روشنی بخش عبور دیگران باشد

 

گذر گه را روان و روشنی باشد

 

اگر هر شخص پلی باشد...

.

.

.

پی نوشت:سپاس فراوان از مجتبی کاشانی که الهام بخش واژه پل بود برای من.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 20:1  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

۱)ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم." – سام کین

2) "من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت." – جولیا رابرتز

3) "دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم." – ناشناس

4) "زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است." – آنتونیو دو سنت اگزوپری

5) "در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد." –هانس نوون

6) "عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید." –کی نودسن

7) "اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل کف دست بود." – ناشناس

8) "بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند—باید آنها را با قلبتان احساس کنید." –هلن کلر

9) "این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند." – فرانکلین پی جونز

10) "اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست." – هرمان هسه

 

منبع:اینترنت

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 4:33  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 
 
 
اندر احوالات عادل فردوسي ‌پور مجری برنامه نود .
.
.
.
.
.
آن عادل فوتبال، آن دوستدار قيل و قال، آن بيدار دوشنبه شبها، آن آورنده
 
خنده به لبها، آن برپاكننده دعوا، آن خورنده حلوا، آن رفيق فاب فنايي و
 
حاج‌رضايي، آن درگير با علي دايي، آن زاده شهرآرا، آن گزارشگر لاليگا،
 
 آن اصالتاً اهل رفسنجان، آن آكل خورشت فسنجان، آن نودش پر از
 
حاشيه، آن پخش‌كننده تصاوير ماضيه، آن برگزاركننده مسابقات، آن
 
پركننده جيب مخابرات، آن مظهر مسابقات اس‌ام اسي، آن نتايجش
 
هميشه هفتاد به سي، آن تكراركننده تصاوير آهسته، آن داعي داوران
 
 شايسته، آن جوياي اس‌ام‌اس پير و جوان، آن به دنبال سوتي داوران،
 
 آن مفسر جام جهاني، آن رقيب علي‌فر و خياباني، مايه افتخار اهل
 
گزارش و سرآمد مچ‌گيري در ورزش، عادل فردوسي پور ـ انارالله برهانه
 
 ـ مؤثر در فوتبال و سمبل جنجال بود.

ابتداي كار او آن بود كه در ايام صباوت هر كجا گل‌كوچك به راه بود پس او هم
 
 در آن بود و به كار گزارش مشغول بود. پس به دانشگاه شريف افتاد و
 
 مدرك صنايع بگرفت و آن بر در كوزه نهاد و عزم همي كرد تا شمايلش
 
از جام‌جم نبيند بر جاي ننشيند. از كرامات شيخنا اين بود كه سنش به
 
 بيست نرسيده به محضر شيخ اردشير لارودي رسيد كه مطبوعه ابرار
 
ورزشي داشت پس گفت: «خواهم كه قلم زنم». شيخ لارود گفت:
 
«چه در چنته داري؟» گفت: «ترجمه بلدم و هرچه خارجي و انجليزي
 
باشد به فارسي تبديل توانم كرد.» پس گفت: «بنويس» و شيخ ما به
 
ترجمه افتاد و اين از كرامات بود. آورده‌اند هر روز به در جام‌جم همي
 
رفت براي تست و او را مي‌زدند و مي‌راندند تا پيري فرزانه بر او ظاهر
 
گشت و حال پرسيد. فرمود: «اگر داخل شوم برنامه‌اي سازم كه نظير
 
آن نباشد.» پس پير، دلش بسوخت و او را وارد همي كرد. نقل است
 
 در ابتدا تفسير تنيس و فوتسال مي‌گفت تا اينكه پخش فوتبال فراوان
 
 شد و نوبت به شيخنا هم رسيد. آورده‌اند شيخنا چنان در امور خفيه و
 
خصوصي فوتبال متبحر بود كه شماره كفش عمه گري نويل را از بَر بود
 
 و اين پايه از بلاغت، فكها را بيانداخت. و از كرامات او اين بود كه
 
برنامه‌اي راه انداخت كه صد نبود اما نود بود و در آن صغير و كبير فوتبال
 
 را مي‌نواخت و خلق را تا سحر پاي جعبه مي‌نشاند با چشمان
 
پُف‌كرده، و آورده‌اند هيچ چيزي براي او جذاب‌تر از اين نبود كه اهالي
 
فوتبال را به جان هم اندازد و خود در گوشه‌اي به خنده مشغول گردد و
 
 از كرامات او نقل است كه شبي نبود كه نودش پخش شود جز آنكه
 
ميليونها اس‌ام‌اس به سويش دوان شود و پاسخ نظرسنجي‌ها به
 
سويش روان. 
 
از وي جملات عالي نقل است؛ گفت: «الجنجال‌الشغلي ـ ترجمه: جنجال
 
 كسب و كار من است» و گفت: «خداحافظ جام جهاني، خداحافظ
 
برانكو» و گفت: «وات ايز هي دواينگ ديس پلير ـ ترجمه: چه مي‌كند
 
 اين بازيكن» و گفت: «عجب گل‌نزني شده اين بازيكن» و گفت:
 
 «چه. بازي دراماتيكي شده اين بازي». 

و در آخر كار او آورده‌اند كه چون عزرائيل براي قبض روحش وارد گشت،
 
گفت: «يه بار ديگه صحنه رو تكرار كن ببينم خطا بوده يا نه!»؛
 
.
.
مطلب از

هفته نامه گل آقا 


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 17:52  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

چند روز پیش در محفل انسی بودیم که اعضای آن محفل، جمله اهل شعر و شاعری و عرفان و صاحب رای

بودند. خانم هایی دارای تفکراتی بدیع و مستقل از گذشته تلخ. در ابتدا و انتهای جلسه خانمی از اعضا

اشعاری از مولانا و ساقی نامه حافظ را در دستگاه اصفهان و ماهور با صدایی سحر آمیز خواندند. بنده واقعا

مدهوش این صدا شدم. استاد فرمودند: صدای خوب و رسا یکی از ابعاد رحیمیت خداوند است که این موهبت

تنها در افرادی خاص جاری می گردد. با خود اندیشیدم چه می شد که من مهم در این مسیر رحیمیت خداوند

قرار می گرفتم و چنین صدایی به من عطا می کرد.

اگر صدایی خوب و رسا داشتم به شادمانی آواز سر

می دادم. .. تا زنان خسته از ستم قوانین بی رحم به وجد آیند.

شادمانه آواز سر می دادم ... تا به وجد آیند و پایکوبان با جامه های رنگین به هر کوی و برزن سرک بکشند .

شادمانه آواز سر می دادم ... تا زنان پاک سرت ایران هم در گوش یکدگر زمزمه کنند شادمانه آواز سر دادن را.

آنگاه همه با هم شادمانه آواز سر می دهیم که ...

تصور کن حتی اگر تصور کردنش سخته

 جهانی تهی از ترس مردان چکمه پوش

جهانی خالی از سایه سنگین محدودیت ها

جهانی سر شار از قریحه و ذوق زنان آزاد اندیش

جهانی که در آن لطافت و مهربانی زن با طراوت و سبزی طبیعت عجین شده .

آری تصور کن حتی اگر تصور کردنش سخته.

... و تنها آن زمان است که

                                 ما شادمانه آواز سر می دهیم و با ما هم آوا می شود چنگ نکیسا و آواز باربد....

 

تقدیم به تمام زنان بی پروا و جسوری که مثل هیچکس نیستند . آنان پوسته جهل و تعصب زمان خود را شکافتند و بس زیبا درخشیدند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 17:32  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

همون سه نفر

هر وقت که حالم خوب نیست و به قول بچه ها دِپمی زنم می افتم به جون خونه، گرد و خاک، جارو، آشغال، وایتکس و

شست و شو - هر پلیدی رو پاک می کنم، همه چی برق می افته. وقتی با دقت نگاه می کنم نور خدا رو می بینم که در

همه جای خونه می درخشد. روی مبل دراز می کشم و به کل خونه نظری می اندازم انگار از این همه تمیزی سیر نمی شم.

 نور هایی که در گوشه و کنار خونه می درخشند، متراکم و متراکم تر می شوند و من را احاطه می کنند و ذهن من را با

خودشون به دشت خیال پرواز می دهند.

 

دوست را می بینم.

 

ـ به دوست می گم:اینجا چی کار می کنی؟ انگار می خواهی بازم منو غافلگیر کنی؟

خیلی دلم برات تنگ شده بود، دیدی بی هوا گذاشتی و رفتی؟ کجا رفتی؟ حداقل به من می گفتی که قصد رفتن داری. اگه

یادت باشه قبلا بهت گفته بودم که تو برای من هدیه خداوندی . سه سال تمام وقتی در تنگنا بودم تو به کمکم اومدی.

مگه بهت نگفته بودم که تو را خدا از پیشم نرو؟ چرا رفتی؟ تو که می دونستی من در فراق اون دو نفر دارم می سوزم چرا

رفتی؟ اونم بی خبر!

منو ببخش. می دونی چرا؟ چون من هیچ وقت دوست خوبی برات نبودم.نتونستم تو لحظات سخت همانطور که تو

کمکم کردی من هم کمکت کنم، اما عوض  اون همه خوبی های تو من می تونم یه کاری برات بکنم. می دونی چیه؟

همیشه برات از ته دل دعا می کنم که خوشبخت خوشبخت بشی. از خدا می خوام که همیشه در کنارت باشه و هیچ وقت 

 تنها نمونی چون تنهاییی خیلی خیلی سخته.

.

.

.

به خودم می آم. می بینم که هنوز تنهای تنها روی مبل نشستم. کمی که دقت می کنم متوجه می شوم که اگر مغناطیس

قوی عشق وجود نداشته باشد زندگی کردن چقدر خسته و کسل کننده است.

حالا باید بدون هیچ عشقی روز های سرد زمستان رو در فراق همون سه نفر سر کنم. همون سه نفری که من رو تنها

گذاشتند...

اما هنوز خدا داره با نورش به من چشمک می زنه می دونی این یعنی چی ؟ یعنی فقط به من توکل کن!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 15:43  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

وقتی ذهنم را به پروانه های خواهش پیوند می دهم

                         و در دریای بندگی رها می کنم، در آن زمان

                                                        هزار چشمه در زندگیم می جوشد و بارانی

                                                                         از جنس نور پروردگار بر من جاری می شود...

 

هر گاه که پروانه رنگارنگ ذهنم را به سمت پروردگارم پرواز می دهم و تمنای دوست را آغاز می کنم ، مرا با دوستی از جنس

امید ، پیوندی رمز آلود و نا گسستنی میدهد.

خدای من تو را چه سان سپاس گویم که هر لحظه نشانی از تو خواستم ، نشانه ای از دوست را بر من هدیه کردی چراکه

یاری عزیز وجهی از توست.

مهربانا!شبی را به یاد می آورم که دلشکسته از نا ملایمات لب های ترک خورده ام را به شکایت گشودم و همچون مرغابیان برکه

 آواز ناهنجار سردادم اما صبر کردی و تنها به این نغمه نا خوش من گوش سپردی و سپس چه کردی؟؟

من را به دنیای مجازی بردی آری نه در واقعیت که در دنیای مجازی من را با دوستی واقعی روبرو کردی. که او نام مستعار

سمن بویان را برای خود برگزیده بود.

عطر یاس او ریشه  ریشه اضطراب و یاس و نا امیدی را در من خشکاند و پرواز عقاب را به من آموخت. با هر جمله اش به اوج

می رفتم و با هر آوازش سر بر دامن بندگیت می نهادم .

ای پارسا! من همان بیراهه رفته ای هستم که مرا به راه آوردی و به آسمانم پرواز دادی.

الهی ! سوگند به عزتت. تو همان گشاده دستی هستی و خواهش من را می پذیری.در مسیر پر پیچ و خم زندگیم  همچنان

دوستانی عاشق را از تو طلب می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 15:40  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

چه تلنگر خوبی بود!

بعضی وقت ها باید از بعضی آدم ها که به خاطر بعضی رفتارهاشون برامون ترمز خوبی بودند

 حسابی تشکر کنیم .

یه وقت ها انگار که ترمز بریدیم اونم کجا تو یه جاده سرپایینی.

 یه زمانی عاشق می شی .عاشق واقعی . با تمام وجود . اگر طرفت جونم بخواد براش می دی .

هی عشق می ورزی و هی عشق می ورزی عین دیونه ها. به قول اقتصاد دانان اونقدر عرضه زیاد

 می شه تا تقاضا حسابی پایین می آد! اونوقت چی می شه؟ تو چوب حراج زدی به اون همه احساس

 قشنگت. اونوقت کلمه پر معنی عشق دیگه معنایی نداره.

ای بابا پس کی می خوای یاد بگیری آدم هایی که از اون سیاره اومدن معنی عشق واقعی تو رو درک

نمی کنند پس تو کی می خوای آدم بشی؟

هیچ وقت!!!!!!!

طفلکی ها اون سیاره ای ها هم عاشق می شوند اما ...

اما جنس عشقشون و نوع عشقشون با تو زمین تا آسمون فرق می کنه . اما یه ذره هم به اونا حق بده

درسته که اونا نمی تونند تو رو خوب درک کنن اما تو باید اونا رو خوب بفهمی.

ممنون دوست خوب اون سیاره ای که یک لحظه تابلوی ایست رو نشونم دادی!!!!

ممنون دوست خوب اون سیاره ای که یه لحظه تابلوی ایست رو نشونم دادی.

 

 .

.

.

.

.

. راستی وبلاگم وارد سومین سال خودش شد.از رضا سهرابی عزیز تشکر می کنم که این وبلاگ رو برام ایجاد کرد. از راهنمایی های مهدی درخشانی بسیار استفاده کردم. از مسعود حاج حنیفه تشکر می کنم به خاطر شوقی که در من ایجاد کرد تا بنویسم .در ضمن وبلاگ نرگسی جونم رو هم خیلی خیلی دوست دارم.عاشق فرانک جونم هم هستم همونی که اسم وبلاگش ژرفاست ... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 17:53  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

واقعا

راسته که می گن اگه می خوای به بهشت بری باید همانند کودکان بشی. چون اونا اونقدر پاک و

بی آلایشند که ما بزرگتر ها بیشتر اوقات به حالشون غبطه می خوریم.برای همین می خوام براتون از

پارسا کوچولو و رویای زیباش بگم.

پارسا:

یه روز من و بابام و مامانم سوار یه ماشین سرعتی شده بودیم . رانندگی بابام حرف  نداره. من هم که

 جلو نشسته بودم و داشتم ماشین های دیگه رو که ما از شون سبقت می گرفتیم رو می شمردم. یهو

ماشینمون با سرعت خیلی زیاد از روی یه دونه سرعت گیر رد شد و من به بالا  پرتاب شدم. خلاصه

اونقدر بالا و بالاتر رفتم تا رسیدم به خدا . می دونید من به خدا چی گفتم . گفتم: خدا جون چی می

شد به ما هم یه دونه ماشین سمند واقعی می دادی.

 

واقعا خوش به حال بچه ها چقدر راحت خدا رو پیدا می کنند و چقدر راحت خواسته هاشون رو

به اون می گن . اما من، چرا اینقدر از خدا فاصله گرفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟          

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 19:2  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

جان اسیر دل....

دل اسیر دوست.....

دوست چه میداند؟؟

دل اسیر اوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 17:14  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

خودم: دکتر جونم چند صباحیست که منم دارم مشق بی معرفتی می کنم،

 

دکتر شریعتی:از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛

 با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛

 پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:4  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

چقدر تمركز داريد مي دونيد؟

 

 

به اینجابريد و خودتون رو تست كنيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 9:19  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 این داستان کوتاه رو با دقت بخونید تا به باهوش بودن مادراتون پی ببرید.

 

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد...

مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم ! "


حدود يک هفته بعد ،
Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد؟"
" خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد . "

او در ايميل خود نوشت :

مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . "

با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود :

پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.

با عشق ، مامان !!!

منبع:اینترنت

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 13:1  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

 آیا میدانید : اولین مردمانی كه سیستم اگو یا فاضلاب را جهت تخلیه آب شهری به بیرون از شهر اختراع كرد ایرانیان بودند.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه اسب را به جهان هدیه كردند ایرانیان بودند.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه حیوانات خانگی را تربیت كردند و جهت بهره مندی از آنان استفاده كردند ایرانیان بودند.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه مس را كشف كردند ایرانیان بودند.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه آتش را در جهان كشف كردند ایرانیان بودند.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه ذوب فلزات را آغاز كردند ایرانیان بودند در شهر سیلك در اطراف كاشان.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه كشاورزی را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ایرانیان بودند.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه كشتی یا زورق را ساختند ایرانیان بودند به فرمان یكی از پادشاهان زن ایرانی.


آیا میدانید : اولین ارتش سواره نظام در دنیا توسط سام ایرانی اختراع شد با 115 سرباز.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پیش در جنوب ایران ، ایرانیان بودند.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه به كرویت زمین پی بردند ایرانیان بودند.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه قاره آمریكا را كشف كردند ایراینان بودند و كریستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهای ایرانی كه در كتابخانه واتیكان بوده به فكر قاره پیمایی افتادند.


آیا میدانید : كلمه شاهراه از راهی كه كورش کبیر بین سارد پایتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است.


آیا میدانید : اولین هنرستان فنی و حرفه ای در ایران توسط كورش كبیر در شوش جهت تعلیم فن و هنر ساخته شد.


آیا میدانید : دیوار چین با بهره گیری از دیواری كه كورش در شمال ایران در سال 544 قبل از میلاد برای جلوگیری از تهاجم اقوام شمالی ساخت ، ساخته شد.


آیا میدانید : داریوش كبیر طرح تعلمیات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت كاملا رایگان بنیان گذاشت كه به موجب آن همه مردم می بایست خواندن و نوشتن بدانند كه به همین مناسبت خط آرامی یا فنیقی را جایگزین خط میخی كرد كه بعدها خط پهلوی نام گرفت .( داریوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود می اندیشید ).


آیا میدانید : داریوش برای ساخت كاخ پرسپولیس كه نمایشگاه هنر آسیا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر 5 روز یكبار یك سكه طلا ( داریك ) می داده و به هر خانواده از كارگران به غیر از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن - كره - عسل و پنیر میداده است و هر 10 روز یكبار استراحت داشتند .


آیا میدانید : داریوش برای اولین بار در ایران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاك -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنیان نهاد.

آیا میدانید : اولین راه شوسه و زیر سازی شده در جهان توسط داریوش ساخته شد.
 
 
منبع:اینترنت
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 15:19  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

این روز ها تمام زندگیم را دلتنگی پرکرده است.

دلتنگی از مرز هایی که دورم کشیده اندو مرا وادار کرده اند،بدست خویش از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم.

دلتنگی به خاطر هدف هایی که بزرگ بودند و انتخاب کردم، اما راهی که برای رسیدن به اهدافم انتخاب کردم پوچ و تهی بود.

دلتنگی به خاطر دروغ و نیرنگ و تزویر...

       من که می ترسیدم از هجرت دوست...کاش می دانستم، روزگاری که به هم نزدیکیم چه

  بهایی دارد... کاش می دانستم که سفر یعنی چه و چرا مرغ مهاجر وقت پرواز به خود

می لرزد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:49  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

تازگی ها یه بهانه جديد پیدا کردم که مسیر پارک ملت- ونک رو پياده از سر کار طی کنم

اولین با که دیدمش احساس کردم فشار خونم خیلی افت کرده، چون به سختی به پیاده روی ام ادامه

 می دادم. مردی رو دیدم که کنار پیاده رو نشسته و آکاردئونی دستشه و آهنگ غمگینی می نوازه یه

میکروفون هم جلوش بود اولش خیلی خوشم اومد همیشه به افرادی که ساز می زنن کمک می کنم

چون فکر می کنم که نواختن سازشون در واقع یه جور فروش کالاست و نمیشه به این ها گدا گفت. در

حال پیدا کردن کیف پولم بودم که دیدم چه صدای رسایی داره اما فوق العاده محزون بود . از صداش غم

می بارید. کیف پولم رو پیدا کردم  همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد نمی خواستم هیچ مکثی داشته

باشم سرعتم را پایین آورده بودم تا به طور همزمان بتونم پول را به دستش بدم اما به محض اینکه

صورتش را دیدم یکه خوردم. واقعا صورت کریه و بد منظری داشت. خشکم زده بود. هنوز داشت می خوند.

 تو میکروفون . صداش  کل منطقه اسکان و سر میرداماد رو تحت پوشش قرار داده بود. صورتش حکایت از

 حادثه تلخی داشت کل صورت سوخته بود. خیلی جوان به نظر می رسید.تا میدون ونک نمی تونستم

افکارم رو جمع و جور کنم . الان بعد از گذشت چند روز یه جورایی به بهش عادت کردم . هم دلم برای

صداش تنگ می شه هم برای خودش. راستش امروزم می رم میبینمش.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 13:34  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

هيچ كلكي در كارنيست! اين بازي بطرز شگفت آوري دقيق خواهد بود! البته بشرطي كه تقلب نكنيد

طالع بيني چيني! .. سال جديد چيني امسال سال اژدهاي آهنين است كه اميدواريم سالي خوش و پر از خوش شانسي براي شما باشد


فقط به دستور العمل عمل نمايد و تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب نمي كرديد


اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد تا شما را ديوانه كند
پيام را يكجا تا پايا ن نخوانيد بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و عين دستورالعمل انجام دهيد


نكته: زماني كه ميخواهيد اسامي را بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه اشخاصي هستند كه شما آنها را مي شناسيد تبصره از خودم: يعني اسم الكي يا بيخودي ننويسيد


مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيخودي و بيش از حد فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد

به جدول زير نگاه کنيد

سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر عددي را كه مايليد بنويسيد
 حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد
 قرار نشد به پايين نگاه كنيد! تقلب ممنوع 
 نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد
 در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوي هر رديف نام يك ترانه

1.

2.

3.

4.

5.

6.

7.

8.

9.

10.

11.

و حالا كليد رمز گشايي اين بازي

عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه شما بايد در باره اين بازي به آنها بگوييد


 شخصي كه نامش در رديف 3 قيد شده كسي است كه شما عاشقش هستيد


 شخصي كه نامش در رديف 7 قيد شده كسي است كه شما دوستش داريد ولي با هم نمي سازيد (يا به تعبير ديگر عاقبت خوشي نخواهد داشت)


 شخص شماره 4 كسي است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد


شخص شماره 5 كسي است كه شما را بسيار خوب مي شناسد


 شخصي كه نامش در رديف 6 قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست


 آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص شماره 3 تطبيق مي كند (مرتبط است)


 آهنگ شماره 9 آهنگي براي شخص شماره 7 است


 آهنگ شماره 10 آهنگي است كه بيش از همه افكار شما را بازگو مي كند


 و بالاخره شماره 11 آهنگي است كه مي گويد شما در باره زندگي چه احساسي داريد

واقعا شگفت آور است! نه؟! ولي بنظر مي آيد كه درست باشه

با تشکر از کاوه

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

         خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

                 خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 15:13  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

این متن را دوستی برایم ایمیل کرده بود.متن در واقع حاوی طنز تلخی است.بعد از خواندن این طنز  با لبخندی تلخ که بر لبانم نقش بسته بود اندکی به فکر فرو رفتم ...

خاطرات یک آدم کثیف .. ( داستان طنز )

31 فروردین: امروز سی و یکمه. باید برم کرایه های برج ونک رو بگیرم.اگه فکر میکنید اسم برجمو میگم کور خوندید! صبح که داشتم از خونه خارج می شدم یه لگد محکم زدم زیر جفت پای مهسا .بیچاره جیغ زد و پخش زمین شد. خیلی حال کردم. جیگرم خنک شد.روحم آروم شد.مهسا گربه سفید پشمالوی زن چهارممه. 

4 اردیبهشت: امروز روز گندیه.باید برم قبرستون.سالگرد آرزو و ژاکلینه.دو تاشون تو یه روز و یه ساعت مردند.با این تفاوت که ژاکلین 3 سال و نیم بعد از آرزو مرد.این دو تا زن های اول و دوم من بودند. 40 میلیون تومن خرج مرگشون شد.نرخ رشوه برای صدورگواهی فوت طبیعی خیلی بالاست!!!مامان ژاکلین هنوزم میگه من دخترشو کشتم.اونم الان توی تیمارستان بستریه.ماهی 2 میلیون دارم میدم که همونجا نگهش دارند!

7 اردیبهشت: امروز آتنا رو با کمربند کبود و سیاه کردم .تقصیر خودش بود.از کله سحر هی بالا و پایین می پرید و خونه رو  روی سرش گذاشته بود.اونم واسه چی؟همش به خاطر بیست هزار تومن.خوب ندارم بابا جان! از کجا بیارم ؟ آتنا زن چهارممه.22 سالشه.

14 اردیبهشت: امروز کلاً روز بدی بود. پای اون گربه نکبتی شکسته و محبور شدم شصت هزار تومن بدم واسه دوا درمونش.بدتر از اون ساختمون هفت طبقه ام ریخت.داشتم میکوبیدمش که جاش یه برج بزنم.15 تا کارگر هم توش بودن.همشون توی آوار ساختمون له شدند.باید دیه هم بدم.لعنتی....می گن ساختمان سست بوده.یه نفرو می شناسم که میتونه یه کار هایی واسم بکنه.....می خوام باهاش تماس بگیرم.سر اون قضیه نماینده شدنش کلی بهم مدیونه.باید جبران کنه....

16 اردیبهشت: روزنامه ها دارند شلوغ بازی می کنند سر جریان این ساختمونه.باید بودجه شونو قطع کنم تا بفهمند با کی طرفند! راستی یه قول های مساعدی شنیدم که این قضیه هم مثل قضیه دریاچه ماست مالی شه.....باید یه کم سر کیسه رو شل کنم.....

20 اردیبهشت: امروز باید برم تلویزیون .قرار مصاحبه دارم .به عنوان کار آفرین نمونه. آتنا هنوز بام حرف نمیزنه.مهسا هم دیروز مرد. دامپزشکش میگه به علت سقط جنین و خونریزی داحلی در اثر وارد آمدن ضربه سخت مرده..

21 اردیبهشت: امروز با شقایق آشنا شدم.دوست آتنا بود.اومده بود خونمون. آتنا از وقتی که مهسا مرده افسرده شده. شقایق اومده دلداریش بده. عجب چشمایی داشت این شقایق! خودش فهمید یه خواب هایی واسش دیدم.....

25 اردیبهشت:امروز با شقایق قرار دارم.ساعت  8 شب تو یه رستورانی که صلاح نمی بینم بهتون بگم اسمش چیه.آتنا هنوز بام حرف نمی زنه......

26 اردیبهشت: 25 سالشه.لیسانس ادبیات داره. شقایق رو می گم .دیشب دیدمش. قراره با هم ازدواج کنیم. فقط یه مشکل داریم که باید حلش کنم:آتنا...

28 اردیبهشت:امروز آتنا بام آشتی کرد.. پرید تو بغلم و گفت من بهترین شوهر دنیا هستم. بعدش آرش رو برد حموم. آرش گربه جدیدشه. امروز خریدم واسش...

2 خرداد: رنگم زرده و خسته ام.دیشب نخوابیدم. آتنا مرد.... شوک زده هستم. اینو کارآگاه پلیس در جواب خبرنگارهایی که میخوان  بام مصاحبه کنند میگه. بازرس خوبیه...همینجوری پیش بره هفته بعد رییس پلیس میشه! دیشب تلویزیون مصاحبه چند روز پیشم رو پخش کرد و بالاش نوشت زنده! حالا حتی مدیر شبکه هم حاضره قسم بخوره که من دیشب تلویزیون بودم .......کسی به من مشکوک نیست.

10 خرداد: داریم میریم فرودگاه با شقایق. قراره بریم یونان. واسه تجدید روحیه هر دو تامون خوبه. قضیه آتنا خیلی روی ما اثر بدی گذاشه. مخصوصاً روی من. شقایق کمک میکنه تا روحیه ام رو پیدا کنم.خیلی دختر خوبیه.آدم زرنگیه.اولش سر مرگ آتنا بم شک کرد.اما وقتی سینه ریز الماسیو که واسش خریده بودم دید تصمیم گرفت دیگه بهم شک نکنه!

10 خرداد:توی هواپیماییم. داریم تکون های شدیدی می خوریم.باید برم ببینم چی شده..میرم تو اتاق مهمون دار ها.میگه مشکلی نیست  فقط یه چاله هواییه باید برم بشینم سر جام و از سفرم لذت ببرم.چشماش منو گرفت.......

10 خرداد:مردم....هواپیما سقوط کرد.

روز اول بعد از مرگ: سرم گیج میره. نمی دونم کجا هستم .توی یه ارابه بزرگ نشستم.همه مسافرای هواپیما هم هستند.شقایقو نمی بینم.بغل دستیمو نگاه می کنم..یه پیرمرد ریشوی 95 ساله ست.داره ذکر میگه پشت سر هم.هی میگه خدایا توبه.ببخشید.غلط کردم.بش میگم چی شده آقا کسی داره اذیتت میکنه؟ما رو کجا دارند می برن؟ جواب داد:ما مردیم داریم میریم به سمت دوزخ.....

همون روز: نمی دونم دوزخ چیه اما فکر کنم توی کتاب های درسیم یه چیزایی در موردش خوندم.خدا کنه دخترای اونجا خوشکل وخوش هیکل باشند....

دو روز بعد از مرگ: ما رو توی یه دشت بزرگ پیاده کردند.یهو یه صدایی از آسمون اومد که میگفت: مردگان محترم آخر خطه.پیاده بشید.ایستگاه دوزخ.اونایی که لباس سفید تنشونه سمت راست و اونایی که لباس سیاه تنشونه سمت چپ قرار بگیرند.  لباس من و اون پیرمرده سیاه بود..

دو  ساعت بعد: ما لباس سیاه ها رو بردند یه جای داغ که بهش میگفتن مدل شبیه سازی شده جهنم! تا وقتی که قیامت بشه همین جا می مونیم.همه رییس جمهور  ها و بازیگرای هالیوودی و رقاصه ها  اونجا بودند.
 

فرداش: عذاب هامونو مشخص کردند.عذاب من اینه که هر روز از صبح تا ظهر برم کنار دیوار بهشت و آرزو و ژاکلین و آتنا به سمتم پوست پرتقال پرت کنند واز ظهر تا عصر هم  باید از دست مهسا فرار کنم تا گازم نگیره و از عصر تا شب هم باید برم توی یه  ساختمون وایسم تا روی سرم خراب شه!
 

چند روز بعدش: قراره یه محموله آدم جدید برسه توی جهنم.شایعه شده مدونا و جنیفر لوپز هم توش هستند.شور عجیبی بر پا شده.به مناسبت ورودشون امروز رو توی جهنم تعطیل کردند.همه دارند به خودشون میرسن وخوش تیپ میکنند

 

یک هفته بعد: منو دارن میبرن سیاهچال مخصوص.قراره تا آخر  همونجا بمونم.هفته پیش مخ جنیفر لوپز رو زدم.صاحاب جهنم کلی حرصش گرفت.دستور داد منو ببرند ته جهنم...مأموری که داره منو می بره یکی از ندیمه های شیطانه....عجب چشمای خوشگلی داره....فکر کنم فهمیده که واسش یه خیالاتی دارم......!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:51  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

تو رو دوست دارم عجیب


تو رو دوست دارم زیاد


چطور پس دلت میاد


من و تنهام بزاری؟


تو رو دوست دارم


 مثله لحظه ی خواب ستاره ها


تو رو دوست دارم


مثل حس غروب دوباره ها


تو رو دوست دارم عجیب


تو رو دوست دارم زیاد


نگو پس دلت می یاد


منو تنهام بزاری



توی آخرین وداع وقتی دورم از همه


چه صبورم ای خدا


دیگه وقت رفتنه


تو رو دوست دارم


مثل حس دوباره تولدت


تو رو دوست دارم


وقتی میگذری همیشه از خودت


تو رو دوست دارم مثله خواب خوب بچگی


بغلت می گیرم و می میرم به سادگی


تو رو دوست دارم


مثل دلتنگی های وقت سفر


تو رو دوست دارم


مثل حس لطیف وقت سحر


مثل کودکی تورو بغلت می گیرمو



این دل غریبمو با  خودم قسمت می کنم

توی آخرین وداع وقتی دورم از همه


چه صبورم ای خدا


دیگه وقت رفتنه

الان دیگه فرسنگ ها از مامانت دور شدی

ای کاش الان پیشم بودی تا دوباره بغلت می کردم


 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 17:30  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

گـل اگر خار نداشـت !

 

دل اگر بی غــم بود !

 

        اگر از بهــر پرســتو ، قـفسی تنـگ نبود !

 

      زندگــی  ...

 

                    عشـــق ...

 

            اســارت ...

       

                            قهــر ...

 

                 آشتــی ...

 

                                                              

               همـه بی مـعنا بود !!!

                                                    ( زینب)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 18:13  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

باید این واقعیت را بپذیریم که زن و مرد با هم متفاوت هستند نه بهتر و نه بد تر...بلکه کاملا متفاوت

...مردها از رانندگی زنان،از سر و  ته گرفتن نقشه،نداشتن حس جهت یابی،زیاد حرف زدن آن ها شکایت

 دارند.مرد ها هرگز نمی توانند لنگه جورابشان را که گوشه ای پرتاب کرده اند،پیدا کنند اما سی دی های

 موسیقی شان را به طور الفبایی و مرتب بایگانی می کنند.زن ها همیشه می توانند سوئیچ گمشده

 ماشین را پیدا کنند، اما به ندرت مقصدی را در مسیری می یابند.مردان فکر می کنند که منطقی ترند و

 زنها اطمینان دارند که منطقی ترند.

این مطالب بر گرفته از کتاب زنان و مردان با هم برابرند؟اصلا چنین نیست می باشد و تقدیم به مردان و زنانی می شود که نیمه شب از شدت عصبانین موی سر می کنند و به شریک زندگی خود می گویند:((آخر چرا نمی خواهی بفهمی ؟)).

روابط از هم می گسلند برای اینکه مردان نمی توانند درک کنند که چرا زن ها مثل آنها نیستند و زنان انتظار دارند مردها رفتاری مثل آنها داشته باشند.

                  

                                                    

زن ها همیشه چیزها را از مرد ها پنهان می کنند.

آنها در واقع این کار را نمی کنند. به نظر مرد چنین می آید.مرد همیشه زن را متهم می کند که چیز ها را در کمد یا قفسه پنهان کرده است. جوراب،کره،سوئیچ،کیف پول همه سر جایشان هستند و این مرد است که نمی تواند آنها را پیدا کند.زن با دایره دید وسیعش بدون گرداندن سر محتویات درون یخچال یا کمد را به آسانی ببیند.هورمون استروژن او کمک می کند تا محتویات توی کمد را با همان نظم به خاطر آورد و مثلا بداند که کره یا مربا در کجای یخچال قرار دارند. 

نکته مهم : وقتی زنی به مردی می گوید : توی کمد است.-بهتر است مرد حرف او را باور کند و با اعصابی آرام تر به جستجوی خود ادامه دهد.زندگی زن آسوده تر می شود اگر مشکل مرد را در دیدن اشیاء نزدیک درک کند.

                                                       

همه اش حرف...

زن برای شرکت در جمع و ایجاد رابطه حرف می زند. اگر زنی با شما زیاد حرف بزند،یعنی از شما خوشش آمده. اگر حرف نزند، اوضاع چندان خوب نیست.

برای زن حرف زدن هدفی روشن دارد.: ایجاد رابطه و بر قراری دوستی نه بررسی و حل مشکلات. زن می تواند با زنی دیگر که از دوستانش است به تعطیلات برود و پس از برگشتن و رفتن به خانه بلافاصله به او تلفن کند و دوساعت با او حرف بزند.

در جبهه خبری نیست...

برای مرد حرف نزدن کاملا طبیعی است. مرد حرف می زند تا واقعیت ها را بهم ارتباط دهد. مرد تلفن را وسیله ای برای انتقال اطلاعات به دیگران می داند. ولی زن آن را وسیله ای برای ارتباط به حساب می آورد.

 

                                               

 

------------مرد نفرت دارد بشنود که ((ما باید در مورد رابطه مان حرف بزنیم)) این هفت کلمه می تواند حتی در دل سوپر من هم وحشت عمیقی بیندازد......................................

 

اجرای تنبیه خاموش

اگر زنی بخواهد شما را تنبیه کند با شما حرف نخواهد زد. مرد ها نام این کار را تنبیه خاموش گذاشته اند.تهدید زن به این که دیگه نمی خوام باهات حرف بزنم را باید جدی گرفت.

 

محکوم به تنبیه خاموش

وقتی تنبیه خاموش در باره مرد اجرا می شود احساس نمی کند که دارد تنبیه می شود و این سکوت را غنیمتی شمرده و احساس آرامش می کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:3  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

زنده باد آزادی!!!!!

ما به مرد ها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم. مرد ها گفتند: حالا که این قدر اصرار می کنید، قبول! و ما نفهمیدیم چه شد که مرد ها ناگهان این قدر مهربان شدند.

وقتی به خود آمدیم، عین آنها شده بودیم. کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی که باید رسیدگی  می کردیم و دسته چک و حساب و کتاب هایی که مهم بودند. با رئیس دعوایمان می شد  و اخم و تَخمش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می کردیم.ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد . دیگر با هم مو نمی زدیم. آنها به وعده شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یک مرد را بخشیده بودند. همه کار هایمان مثل آنها شده بود.

فقط نه! خدای من!سلاح نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیب های مان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچه ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه!ما پنبه ای که با آن سر مردها را می بریدم، گم کرده بودیم. همان ارثیه ای هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود. آن گلوله الیافی لطیفی که قدیمی ها به اون می گفتند عشق. یک جایی توی راه از دستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم مرد های با سیاست درهایِ باز نابودش کرده بودند. حالا ما و مرد ها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه. و مهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو در می آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود.

سال ها بود حسودیشان می شد. چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی کودکانه به چیز های کوچک عشق بورزیم . فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود شرکت کنیم . می توانستیم بدهیم و نگیریم . ببخشیم و و از خودِ بخشیدن کیف کنیم . بی حساب و کتاب دوست بداریم . در هستی عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم .زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتگی نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم.مادر بزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست. وقتی زنی از شوهرش ، از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شکایت داشت و هق هق گریه می کرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگه !! نمی فهمد! مردها نمی فهمند. از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد که قابل بر طرف شدن نیست . مادر بزرگ می دانست مرد ها از بخشی از حقایق هستی محرومند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم  است و ذات جهان، لطیف است.

مادر بزرگ می گفت کار زن ها با خدا آسونه. مرد ها از راه سخت باید بروند. راه میانبری بود که زن ها آدرسش را داشتند و یکراست می رفتند نزدیک خدا. شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم کرده ایم . به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم . رئیس شرکت به ما بن فروشگاه داده و ما خیلی احساس شخصیت می کنیم. ده تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتکس و شیشیه شور و کنسرو و رب و ماکارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیه همکارهای شرکت گه آن ها هم بن داشته اند و هم خوشبختی، داریم غیبت رئیس کارگزینی را می کنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را در می آوریم و بلند بلند می خندیم و بارهایمان را می کشیم سمت خانه . چقدر مادربزرگ بدبخت بود که در آن خانه می پخت و می شست. حیف که زنده نماند تا ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم.ما چقدر رشد کردیم.

افتخار آمیز است که ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم. مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هوررررا ! ما هر روز توانا تر می شویم . مردها مهارت جمع بستن ما را تجلیل می کنند. ما می توانیم همه کار ها را با هم انجام دهیم. وقتی مرد ها به زحمت قادرند تعادل خودشان را در اتوبوس حفظ کنند، ما با یک دست ، دست بچه را می گیریم، با دست دیگر خرید ها را ، گوشی موبایل بین گردن و شانه، کار های اداره را راست و ریس می کنیم . افتخار آمیز است.

 دستاورد بزرگی است این که مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی ، یکی مان شب توی رختخواب مثل کنده ای چوب راحت می خوابد و آن یکی مدام غلت می زند، چون دست و  پاهایش درد می کند ، چون صورت اشک آلود بچه ای می آید پیش چشمش. بچه تا ساعت مانده توی مهد کودک. همه رفته اند سرایدار مجبور شده است بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه هایش . نیمه گم شده ، شب ها خواب ندارد.مرد اما راحت است، خودش است . نیمه دیگری ندارد . زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده و کسی که بوده دست و پا می زند.

مادر بزرگ سنت زده و عقب افتاده من کجا می توانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟ ما به همه حق و حقوقمان رسیده ایم . زنده باد آزادی!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:49  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

 

 

همه ریشه ایم .همه در خدمت سوخت رسانی به تنه و بالا هستیم .کمی از خوراک را می گیریم اما قسمت اعظم

 

 آن را انتقال می دهیم تا در این انتقال دادنها روزی خود ریشه ای باشیم که به درخت تبدیل شده ایم .یادتان

 

 باشد قدرتی که در جمع هست در پاره پاره شدن نیست.ضمن اینکه با در  گروه بودن اهداف را همگی با هم جلو

 

 می بریم .تمام تلاشتان را بکنید تا با هم باشید. صبور باشید نخواهید با حذف کسی موقعیتی را کسب

 

کنید .حذف دیگری قشنگ نیست. صحیح نیست . با هم باشید .پذیرش به تنهایی کافی نیست. تلاش کنید نقاط

 

بهبود یکدیگر را مرتفع کنید دامنه دوستیهایتان را گسترش دهید حرکتها و اهدافتان از فرد به جمع باشد نه از

 

جع به فرد و نه برای رسیدن به یک موقعیت فردی . در هر کار به ایجاد و تقویت وحدت فکر کنید.مهم نیست چه

 

کسی جلو دار است و حرکت اولیه بر عهده اوست .مهم جلو رفتن مجموعه است،نه برتری خواستن و جستن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 18:21  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

نگوييم................. بگوييم
                 نسبتا خوب ......................عاليه
                 بدنيستم .....................خارق العاده
                 شكست خورده ..............باتجربه 
                 مشكل ..........................مساله 
                 زشت است ..................قشنگ نيست
                 فقير هستم .................ثروتمند نيستم
                 خسته نباشيد ...............شاداب باشيد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 18:19  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

 

"زندگي آ ن چيزي است كه براي تو اتفاق

 مي افتد در حالي كه تو سرگرم برنامه ريزي هاي ديگري هستي"

 

 

بعضي از ما آنقدر نگران آينده هستيم كه زندگی خود در حال حاضر، يعني تنها زماني كه واقعا وجود دارد را حس نمي كنيم و لحظه حال خود را كه لحظه اقتدار ماست، به فراموشي

سپرده ايم . گاهي آنقدر سرعت كارها و امورمان بالا مي رود كه ديگر به كيفيت توجهي نداريم و تنها كميت برايمان مهم است كه در نهايت متوجه مي شويم كميتِ امر نيز آنچنان برايمان مطلوب نبوده است. همه موجودات هستي داراي زمان برابري هستند

و مهم آن است...

 

كه هر كس با زماني كه در اختيار دارد چگونه از آن بهره برداري مي كند  ما نياز داريم كه در لحظه زندگي كنيم و در لحظه باشيم . يكي از اصول اصلي و اساسي مباحث آموزشي كانون كيميا توجه به لحظه حال مي باشد و همچنين متناسب كردن سرعت خود با سرعت هستي. اين اصل در تمام جنبه هاي زندگي قابل تعميم است . هنگامي كه سرعت در كار بالا مي رود به نتيجه نمي رسيم پس صبر مي كنيم، صبري زيبا همراه با تعقل و برنامه ريزي و در اثر همين صبر ميزان خطا كاهش پيدا مي كند. استاد همواره بر اين نكته تاكيد دارد و متذكر مي شود : ان الله مع الصابرين! شبكه شعور الله تنها با كساني است كه سرعت ذهنشان را تنظيم مي كنند و مي توانند در زمان، بين فضاي هيچ،‌نور و هست حركت كنند. هنگامي كه فرد سرعت ذهنش بالا باشد حركات و كلامي را كه ساطع مي كند كه بر روي آن تعقل نشده است و نور خدا بر آن تابيده نشده است ." هر چند كار آساني نيست اما با تمرين و تكرار آسان مي شود. سرعت ذهن را كم كنيم زيرا كه احساسات و اعمالي كه در اثر عجله و سرعت بالاي ذهن در ما شكل گرفته است از ضمير ناخودآگاه ما و نفس و مجموعه آموخته هاي ما شكل مي گيرد و ما هر لحظه چنين عمل مي كنيم و شايد به همين دليل است كه خداوند مي فرمايد : ان الانسان لفي خسر و دليل اين خسران و زيانكاري او را اين گونه بيان مي كند : كان الانسان عجولا . هر جمله اي كه مي گوييم ، يا هر فعلي را كه مي خواهيم انجام دهيم،‌يا غذايي را كه مي خواهيم ميل كنيم و ...به تاثير آن و نتيجه آن در هستي دقت كنيم و تعقل انجام دهيم و به آن بار معنايي بدهيم. انسان معنوي يعني هر چيزي كه مي خورد ، مي بيند و مي گويد براي وي معنايي دارد و آن شخص كسي است كه سرعت ذهنش را كم كرده است .  اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته (Slow Food) اين جنبش مي‌گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع

(Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار مي‌گيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزانس طرح شده و يک "اروپاى آهسته" ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگي به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال مي‌برد. نهضتى که کميّت را جايگزين کيفيت در همه شئون زندگى ما کرده است. مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار مي‌کنند امّا از آمريکائي‌ها و انگليسي‌ها مولّدترند. آلماني‌ها ساعت کار هفتگى را به 28/8 ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت توليدشان ٢٠درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائي‌ها را هم جلب کرده است. البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است. به معنى چسبيدن به حال در مقابل آينده نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسي‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت مي‌برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و اندكي بر آيه 14 سوره قيامت تامل نماييم،‌آنجا كه مي گويد: انسان به نفسش مي تواند بصيرت داشته باشد. 

                                 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 15:11  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

دريا بي ريا و ساده با ساحل حرف مي زند . ساحل گويي با دريا قهر است . دريا را كنار مي زند ولي دريا دوباره پيش مي آيد .

من مي توانم دريا را با ساحل آشتي دهم .

 آري . من مي توانم .

كيست كه بگويد قهر ساحل و دريا ماندگار است ؟ من مي توانم مگر خواستن توانستن نيست .

من مي توانم غروب را با طلوع آشتي دهم . كيست كه بگويد غروب دلتنگ است و دريا تنها ؟ من چشمه ام . من مي توانم بجوشم . من شمعم . مي توانم بسوزم . من مي توانم تا اوج پرواز كنم . من مي توانم . اما به راستي چرا مي كوشم تا آن كنم كه هیچکس نتواند ؟ چرا به روزنه هاي تاريك وجودم پرتوي از معرفت نتابانم و كوير قلبم را از زلال آدميت جرعه اي ننوشانم و سيرابش نگردانم ؟ من مي خواهم خود را پيدا كنم . مي خواهم تا اوج خود پرواز كنم . مي خواهم به نظاره غروب نا پاكي ها بنشينم و دوباره طلوع كنم . مي خواهم آنقدر درياي وجودم را زلال كنم كه ستارگان تا سپيده دم هزاران بار برايش چشمك بزند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:17  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

 

من نيازم در نماز است

 

من نمازم در نياز است

 

در د من رنجي ندارد

 

تا كه درمانش نماز است

 

سجده من بي نيازيست

 

من بهشتم جانماز است

 

در ركوعم خاشع هستم

 

من قنوتم سرفراز است

 

من فرودستم در اينجا

 

اوج پروازم نماز است

 

من شب هستم او پر از نور

 

من نشيبم او فراز است

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:53  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

لحظه حال...

اگر به جسم ما هوا، غذا و يا آب نرسد از بين مي رود . به همان نسبت روح ما نيز نيازهايي دارد ؛ نياز به آرامش، نياز به سرور و شادماني... از جمله راهكارهاي رسيدن به سرور و آرامش پايدار، زندگي كردن در لحظه اكنون است؛ نه در قيد و بند گذشته بودن و نه به تعلقات آينده دل بستن. تنها در لحظه حال است كه بعد الهي ما متراكم مي شود و در اثر اين تراكم روح به رقص در مي آيد . روح محتاج شنيدن موسيقي حال است و هنگامي كه نواخته مي شود به چنان سماعي در مي آيد كه هيچ نيرويي ياراي مقايله با آن را ندارد و دقيقا در چنين لحظه نابي است كه عقاب تيز پرواز ذهن به جنبش در مي آيد و اوج مي گيرد تا برِ دوست ، تا پيمانه اش را در ميان درياي بيكران خلقت الهي فرو مي برد و بهترين ها را به سمت وجود خويش سرازير مي كند و آينده اي زيبا را به تصوير مي كشد .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 13:43  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

در اگر بر تو بندد، مرو و صبر کن آنجا

ز پس صبر تو،او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو بندد همه رهها و گذر ها

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 8:15  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

 

از دریچه قلبم نوری به بیرون می تابد

 

گویی امشب هیاهویی برپاست

 

روح من امروز چه شاد و مسرور است

 

زیرا که خیال پرواز دارد

 

ذهنم خالی است ،خالی از هر چه غیر است

 

و صدایی آشنا به گوش می رسد

 

بویی از سرزمین عشق به مشامم می رسد

 

و در این تنهایی سرد

 

چه هیاهویی در من پیداست

 

جشن است ؟ جنگ است؟ و یا طغیان است؟

 

راستی این چه غوغایی است که در من برپاست؟

 

ای خدا این نور توست که در من جاری است ؟

 

که چنین آشوبی در من پیداست ...

 

می شنیدم صدایی که می گفت:

 

من گذری کوتاه کردم اما رد پای خویش را در قلب و ذهنت به جای گذاشتم .

 

مرا همواره یاد کن با یادگاری که در تو باقی گذاشتم

 

عـــــــــــــــــــــــــــــــــشــــــــــــــق

 

و این تنها یادگار من است .

 

عشق رمز عالم هستی است

 

عشق خورشید خلقت است

 

عشق رونق بازار تو است

 

عشق دریای امن و آرامش است

 

عشق حاکم عقل و جان است

 

عشق هم وصل و هم هجران است...

 .

 .

 .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 4:54  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

درخواست های یک زن :

 

من یک زن هستم و قبل از آن یک انسان ، من نیز دارای حق و حقوقی هستم و در این حق و

 

حقوق با جنس مقابلم برابر هستم زیرا خداوند هر دو جنس را یکسان خلق کرد .

 

اکنون من نمی خواهم چون زن هستم از حق و حقوق کمتری برخوردار باشم . می خواهم

 

جایگاه اجتماعی ام ، همسرم، شغلم و خلاصه نوع زندگی ام را با آگاهی و اختیار انتخاب کنم .

 

نمی خواهم به صرف زن بودن اجبارهای گوناگون بر زندگیم سایه افکند و با ما همچون کودکان

 

نابالغ رفتار شود . می خواهم چون انسان هستم حق داشته باشم نه قدرت .

 

از آنان که دارای قدرت هستند می خواهم که به حق قانونی خود قناعت کنند . نمی خواهم

 

چون زورم کمتر است حرف زور بشنوم  و تحقیر شوم . نمی خواهم پرنده سفید آزادی ام را در

 

اختیار سایه قدرتمند زندگی ام قرار دهم . پرنده سفید آزادی عاشق پرواز است اما بال های

 

زیبای او شکسته .

 

من می خواهم نه تنها مردان برما سلطه نداشته باشند ، بلکه کاملا بساط سلطه گری و

 

زورگویی از سطح جامعه برچیده شود . من می خواهم در ذهن زنان و مردان این هستی

 

پهناور بشر جایگزین شود ، فقط به این دلیل ساده که بشریم . کسی که بشارت می دهد؛ نوع

 

دوستی، مهرورزی، عشق و محبت را ، این ها ویژگی  های بشر است .

 

خداوند نگران است. او خواست خودش را متجلی کند زیرا گنجی پنهان بود، پس انسان را

 

آفرید، آیا این گونه تجلی دهنده انوار الهی می باشیم .

 

من یک زنم .تنهاخواسته ام این است که در آن عده ای فرو دست عده ای فرا دست را حداقل

 

به عقب نشینی وادارند، این خواسته ها نه با تغییر قوانین بلکه با ایجاد تحول در شیوه زندگی

 

قابل دست یابی است. تحول در کلام، اعتقادات ، قضاوت ها و باور ها . اینکه به راستی خود را

 

باور کنیم .برای آزادی اصیل روح خود حریمی مقدس را قائل شویم و اجازه ندهیم این حریم

 

مقدس توسط پدر خوانده ها شکسته شود . ما باید خودمان را باور کنیم و خویش را هرگز از

 

زاویه دید مردان ننگریم  و خودمان را برمبنای سلیقه آنان نیاراییم ، که در آن صورت ما را چاره

 

ای جز اشک ریختن در خلوت تنهایی خویش نمی باشد . خلوت و عزلتی که اکنون بسیار

 

شکننده است و آماده است تا با یک تلنگر کوچک بشکند . در انتها از پدر خوانده های عزیز می

 

خواهم نگاهی به حماسه پر شور رسول بزرگ خدا حضرت محمد بیندازند همان کسی که

 

دغدغه ها ، کشاکش ها، رنج ها، شادی ها، ناکامی ها، پیروزی ها و لحظه های پر ثمر

 

 

انسانی اش در جهت ساختن جهانی متفاوت بود . او جهانی را تصور می کرد متفاوت ، جهانی

 

که در آن گستره برابری ، محبت و مهر تا بی کرانه ها گسترده شده بود ، و آزادی شان و

 

منزلت انسانی تا جایگاه واقعی اش پدیدار بود . جایگاهی که ارزش های انسانی را نه در

 

جنسیت آنها بلکه در پارسایی و و تقوایشان می جست ، نه در حیطه داوری های انسانی بلکه

 

تنها در پیشگاه خداوند مهربان .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 10:33  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

 

دست هایم رادر جلوی سینه به هم می چسبانم. با اینکه چشم هایم را کاملا بسته ام اما هنوز انعکاس نور چراغ بنفش رنگ در ذهنم نقش بسته است و گویی در تمام وجودم جاری می گردد .

اندکی بعد در یک برهوت هستم .

من در این برهوت چه می کنم... تنهای تنها. خیلی سردم شده . می لرزم.گمشده ام یا به دنبال گمشده ای می گردم . هر چقدر می گردم پیدایش نمی کنم. پس چرا گرم نمی شوم ...

لحظاتی چند می گذرد.نفس گرمی را در کنار گوشم احساس می کنم. سلول هایم به جنبش عجیبی در می آیند.

- تو کی هستی ...

  *  من یک سفیرم از سرزمینی مقدس

- از من چه می خواهی...

  * به یاد آور.

 و با دست به افق اشاره ای کرد و خیره ماند. من نیز نگاهش را دنبال کردم و در دور دست ها راهی دیدم بی انتها و سرشار از نور . وه که چه با عظمت بود متحیرانه پرسیدم 

 آن چیست...

 * راه توست . راهی است که به سمت آرامش قلبی و اقتدار درونی ختم می شود. راهی است که در آن فقط عشق جود دارد

عشق به خودت

                       عشق به همنوع

                                               عشق به جهان پیرامون

                                                                            و عشق به الله

تو در این مسیر تجلی می دهی نور پروردگار را . تو در این مسیر با انسان های بسیاری همسفر هستی.

- توشه ام در این راه چیست...

   صداقت-پاکی-ایثار-اقتدار-صبر-شادی-سرور

 - چراغ راهم...

  کتاب فرقان.تو را متمایز می کند .زندگی تو را .اعمال تو را و روح تو را

-چگونه می توانم حرکت در این مسیر را آغاز کنم...

  با رها کردن خود از منیت .تکبر و وابستگی ها.اما قبل از حرکت تو ملزم هستی که بین خودت و پروردگارت قراردادی را عقد نمایی و من به عنوان تنها شاهد حضور دارم .

با تمام وجود دست راستم را بر روی قلبم گذاشتم و فریاد زدم

من با علم به تمام سختی ها در این راه قدم می گذارم و در راه رسالت الله از هیچ کوششی فرو گذار نخواهم بود. من اعتقاد دارم به الله .به رسالت الله و به رسالتی که در ارض مقدس یا درون انسانها به ودیعه گذاشته شده است . من آماده حرکتم. یا علی.

چشم هایم را که باز کردم اولین کسی را که دیدم استاد بود .حالا دیگر چراغ های مهتابی را روشن کرده بودند .همه در التهاب و رفت و آمد بودند اما من هنوز دست راستم روی قلبم بود.

 

ما را سفری فتاد بی ما

                    آنجا دل ما گشاد بی ما

                                    ماییم همیشه مست بی می

                                                              ما ییم همیشه شاد بی ما

                                                                                   ماییم ز نیک و بد رهیده

                                                                                                    از طاعت و از فساد بی ما

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 4:30  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

عشق چون در سینه پابرجای شد                

                                            پخته و جذاب و روح افزای شد

کرد تسخیر دیار جسم و جان

                                          پس سپردم آن را به یار مهربان

خلاصه عشق گوهری است گرانبها و کیمیای سعادت ورستگاری و هر کسی به درجه محبت و خلوص و

صداقتی که در ذات او نهفته است از این اکسیر الهی متمتع می گردد. دایره محبت و عشق به قدری

وسیع است که همه چیز را در بر می گیرد. چراکه اگر عشقی نبود رابطه مادر و فرزند شکل نمی گرفت.

 اگر عشق نبود هیچ گیاهی از زمین نمی رویید و هیچ دانه ای به ثمر نمی رسید. گشتن شب و روز در

پی هم و نور افشانی خورشید به زمین و دویدن قمر به دنبال شمس و چرخیدن موجودات به گرد هم

همانا همه با نیروی عشق است و لا غیر.

اما عشق با چنین عظمتی همواره واژه ای تلخ را به همراه خود دارد .انتظار.انتظار.انتظار

 دقایق به سختی سپری خواهند شد هنگامی که تو منتظری تا غم هجران به سر آید.در واقع قدم نهادن

در وادی عشق محتاج دل قوی و عزم راسخ می باشد زیرا به نا گاه در بیابان برهوت و داغ انتظار سر در

می آوری..چه باید کرد آیا در کویر انتظار به راهت ادامه می دهی به امید وصل و یا اینکه ندامت و

پشیمانی تمام وجودت را فرا می گیرد و نگاهی به پشت سر  می اندازی .

تو بودی کدام را انتخاب می کردی در وادی عشق قدم بگذاری و همیشه درعطش انتظار لحظه ها را سر

کنی یا اینکه منصرف شوی و از نیمه راه برگردی. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 2:8  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

جانتان بسیار تمرین کرد زیرا اگر می خواست در اوج پرواز کند باید بال هایی همچون بال های عقاب و

شاهین داشت .اما او بال های کوچکی داشت که مانع از اوج گرفتنش می شد . در اثر تمرین و ممارست

دریافت که اگر زاویه بال هایش را کمی تغییر دهد بیشتر اوج می گیرد . و بالا تر می رود . در حالی که دیگر

مرغان دریایی در حال خوردن تکه نان هایی که روی آ بهای دریا معلق بود و ماهی های مرده و جلبگ ها

های گندیده بودند جاناتان در حال اوج گرفتن بود بالا و بالاتر . جاناتان نگاهی به دوستانش انداخت چقدر

کوچک و جزیی شده بودند . حال جاناتان انتخابی بزرگ کرد . انتخاب کرد که شیرجه بزند و چون اوج گرفته

بود بنابراین با سرعت بیشتری در آب فرو رفت و تا عمیق ترین نقطه دریا فرو رفت. منقارش را باز کرد و

خوشمزه ترین ماهی های دریا را بلعید.چه قدر این ماهی ها لذیذ و خوشمزه بودند ...

 

از آن پس جاناتان دوستانی پیدا کرد که همفکر خودش بودند و به آنها نیز آموزش های لازم را می داد .او

درکنار خود یارانی مصمم و شجاع و بی باک را جمع کرد .جاناتان احساس می کرد که مسئولیت

سنگینی بر دوشش گذاشته شده اشت . او باید به تمام مرغان دریایی نوید می داد که آنها آزادند و می

توانند در اوج پرواز کنند ...

 

خورشید تقریبا بالا آمده و مرغان دریایی در حال پرواز کردن و فریاد زدن می باشند . کمی سردم شده .

بلند میشم که ساحل رو به قصد یه جای گرم ترک کنم که دوباره به یاد جاناتان می افتم . او پس از سال

ها آموزش به مرغان دریایی روزی به اولین و نزدیک ترین یارش یعنی فلچر می گوید :

به آنها اجازه نده (منظور دیگر مرغان دریایی که تحت آموزش های جاناتان قرار گرفته بودن ودر واقع

 

جاناتان طعم شیرین پرواز در اوج را به آنها چشانده بود می باشد.  )که در باره من شایعات بیهوده پخش

کنند یا از من خدایی بسازند باشد فلچر ... من یک مرغ دریایی ام که می خواهم پرواز کنم فقط همین .

 

تشویش و نگرانی غریبی من را فرا گرفت.از خودم پرسیدم اینجا چه کار می کنم. کنار ساحل در حالی که

جاناتان منتظر است و و قت تنگ است باید کمی زودتر بجنبم و برگردم تهران...

                                                                                                                       پایان

برگرفته از کتاب جاناتان مرغ دریایی

نوشته ریچارد باخ

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 15:38  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

چقدر آهنگ دلنشینی دارد صدای امواج خروشان دریا .کنار ساحل نشسته ام و نرمی موجش را حس

می کنم . انگار که کسی بیخ گوشم به آرامی و یک نواخت نفس می کشد و بدنم مور مور می شود .

همینطور که به افق چشم دوخته ام تا شاهد پیدایش زیبا ترین روح هستی یعنی طلوع خورشید

مشعشع باشم با دیدن چند مرغ دریایی که در آسمان پرواز می کردند به یاد جاناتان افتادم . جانتان مرغ

دریایی. " چنانکه می دانید مرغان دریایی هرگز در هوا ساکن نمی مانند ، هرگز از پرواز باز نمی ایستند.

برای آنها باز ایستادن از پرواز در آسمان به معنی ننگ و بی حرمتی است اما جاناتان بدون شرمساری

دوباره بالهایش را قوسی لرزان داده بود و بار دیگر به آهستگی از حرکت باز می ایستاد .او یک مرغ

دریایی عادی نبود برای بسیاری از مرغان تنها غذا خوردن مهم است اما برای این مرغ دریایی آنچه که

ارزشمند بود پرواز بود نه غذا. بیش از هر چیز دیگر جاناتان عشق پریدن داشت .

جانتان برای اینکه بتواند به اوج پرواز کند باید  فراتر از قوانین گروه مرغان دریایی پرواز کند . باید پوسته

ضخیم ومستحکم قوانین خشک و بی روح قوم خود را بشکافد .جاناتان انتخاب کرده بود که در اوج

باشد .صدایی بعنوان هشدار به گوش جانتان رسید (( مرغان دریایی در تاریکی پرواز نمی کنند . ))اما

جاناتان بدون توجه به هشدارهای اطراف و رها از هر اندیشه ای در تاریکی به سوی نور های ساحل بال

گشود . . .                                                 

                                                                                                                  ( ادامه دارد)

   برگرفته از کتاب جاناتان مرغ دریایی

    نوشته ریچارد باخ                                                                                                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 0:1  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

یا مقلب القلوب و الابصار

و ای نور

 ای متحول کننده ٬ تصاویر ذهنی و احساسم را به بهترین حالتت دگرگون ساز!

من خود را تسلیم وجود بی انتهای تو نمودم...

                      

"من از فریاد گنجشکان عاشق بر فراز بید همسایه

و آواز قناری ها که لبریز از لطافت بود

و لبخند گلایول های خون آلود                                         

و رقص دلفریب غنچه های رنگی کوکب

آغاز نوازش های پروانه

که میخک را عروس گل صدا می کرد

و از شوق نجیب التهاب آلود رنگینی که

در نای تمام لحظه هایم بود                                        

دانستم که می آیی !

بیا دست صبورت را به دست صادقم بسپار

که فریاد هزاران شوق درون واژه هایم نطفه می بندد "

            

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 10:53  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

... آره بازم اعتماد خواهم کرد.آنقدر به آدم ها اعتماد می کنم و به دل هاشون سرک می کشم تا ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 3:47  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

مطالب قدیمی‌تر