در سفره هفت سین امسال جایی هم برای سید
بگذارید.او با بهار می آید تا خاتمه ای بر زمستان باشد
من همسایه خورشیدم
در سفره هفت سین امسال جایی هم برای سید
بگذارید.او با بهار می آید تا خاتمه ای بر زمستان باشد
در مسیر پر پیچ و خم زندگی
طرح زیبایی بریزم
رنگ، رنگ است از تنوع
بی مثال است آن هیاهو
غم نباشد در دل سرایی
عشق باشد در جان صفایی
نقش من در این نمایش
نقش پل در فاصله هاست
پل را وصلی است در جدایی
پل راهی است ز تنهایی
من اگر آن پل باشم...
جدایی ها ز دستم در فغانند
آن زمان مرز عشق و دوستی ام من
من نه دیوارم
که دیوار بس جدایی ها دراندازد
سردی و سنگدلی آرد در میان
اگر خواهم که پل باشم
دل را به نور او مصفا می کنم
تا صای نور او روشنی بخش عبور دیگران باشد
گذر گه را روان و روشنی باشد
اگر هر شخص پلی باشد...
.
.
.
پی نوشت:سپاس فراوان از مجتبی کاشانی که الهام بخش واژه پل بود برای من.
۱)ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم." – سام کین
2) "من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت." – جولیا رابرتز
3) "دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم." – ناشناس
4) "زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است." – آنتونیو دو سنت اگزوپری
5) "در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد." –هانس نوون
6) "عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید." –کی نودسن
7) "اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل کف دست بود." – ناشناس
8) "بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند—باید آنها را با قلبتان احساس کنید." –هلن کلر
9) "این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند." – فرانکلین پی جونز
10) "اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست." – هرمان هسه
منبع:اینترنت
چند روز پیش در محفل انسی بودیم که اعضای آن محفل، جمله اهل شعر و شاعری و عرفان و صاحب رای
بودند. خانم هایی دارای تفکراتی بدیع و مستقل از گذشته تلخ. در ابتدا و انتهای جلسه خانمی از اعضا
اشعاری از مولانا و ساقی نامه حافظ را در دستگاه اصفهان و ماهور با صدایی سحر آمیز خواندند. بنده واقعا
مدهوش این صدا شدم. استاد فرمودند: صدای خوب و رسا یکی از ابعاد رحیمیت خداوند است که این موهبت
تنها در افرادی خاص جاری می گردد. با خود اندیشیدم چه می شد که من مهم در این مسیر رحیمیت خداوند
قرار می گرفتم و چنین صدایی به من عطا می کرد.
اگر صدایی خوب و رسا داشتم به شادمانی آواز سر
می دادم. .. تا زنان خسته از ستم قوانین بی رحم به وجد آیند.
شادمانه آواز سر می دادم ... تا به وجد آیند و پایکوبان با جامه های رنگین به هر کوی و برزن سرک بکشند .
شادمانه آواز سر می دادم ... تا زنان پاک سرت ایران هم در گوش یکدگر زمزمه کنند شادمانه آواز سر دادن را.
آنگاه همه با هم شادمانه آواز سر می دهیم که ...
تصور کن حتی اگر تصور کردنش سخته
جهانی تهی از ترس مردان چکمه پوش
جهانی خالی از سایه سنگین محدودیت ها
جهانی سر شار از قریحه و ذوق زنان آزاد اندیش
جهانی که در آن لطافت و مهربانی زن با طراوت و سبزی طبیعت عجین شده .
آری تصور کن حتی اگر تصور کردنش سخته.
... و تنها آن زمان است که
ما شادمانه آواز سر می دهیم و با ما هم آوا می شود چنگ نکیسا و آواز باربد....
تقدیم به تمام زنان بی پروا و جسوری که مثل هیچکس نیستند . آنان پوسته جهل و تعصب زمان خود را شکافتند و بس زیبا درخشیدند.

همون سه نفر
هر وقت که حالم خوب نیست و به قول بچه ها دِپمی زنم می افتم به جون خونه، گرد و خاک، جارو، آشغال، وایتکس و
شست و شو - هر پلیدی رو پاک می کنم، همه چی برق می افته. وقتی با دقت نگاه می کنم نور خدا رو می بینم که در
همه جای خونه می درخشد. روی مبل دراز می کشم و به کل خونه نظری می اندازم انگار از این همه تمیزی سیر نمی شم.
نور هایی که در گوشه و کنار خونه می درخشند، متراکم و متراکم تر می شوند و من را احاطه می کنند و ذهن من را با
خودشون به دشت خیال پرواز می دهند.
دوست را می بینم.
ـ به دوست می گم:اینجا چی کار می کنی؟ انگار می خواهی بازم منو غافلگیر کنی؟
خیلی دلم برات تنگ شده بود، دیدی بی هوا گذاشتی و رفتی؟ کجا رفتی؟ حداقل به من می گفتی که قصد رفتن داری. اگه
یادت باشه قبلا بهت گفته بودم که تو برای من هدیه خداوندی . سه سال تمام وقتی در تنگنا بودم تو به کمکم اومدی.
مگه بهت نگفته بودم که تو را خدا از پیشم نرو؟ چرا رفتی؟ تو که می دونستی من در فراق اون دو نفر دارم می سوزم چرا
رفتی؟ اونم بی خبر!
منو ببخش. می دونی چرا؟ چون من هیچ وقت دوست خوبی برات نبودم.نتونستم تو لحظات سخت همانطور که تو
کمکم کردی من هم کمکت کنم، اما عوض اون همه خوبی های تو من می تونم یه کاری برات بکنم. می دونی چیه؟
همیشه برات از ته دل دعا می کنم که خوشبخت خوشبخت بشی. از خدا می خوام که همیشه در کنارت باشه و هیچ وقت
تنها نمونی چون تنهاییی خیلی خیلی سخته.
.
.
.
به خودم می آم. می بینم که هنوز تنهای تنها روی مبل نشستم. کمی که دقت می کنم متوجه می شوم که اگر مغناطیس
قوی عشق وجود نداشته باشد زندگی کردن چقدر خسته و کسل کننده است.
حالا باید بدون هیچ عشقی روز های سرد زمستان رو در فراق همون سه نفر سر کنم. همون سه نفری که من رو تنها
گذاشتند...
اما هنوز خدا داره با نورش به من چشمک می زنه می دونی این یعنی چی ؟ یعنی فقط به من توکل کن!!!!