تبليغاتX
هیاهو در سکوت

هیاهو در سکوت

من همسایه خورشیدم

ا 

ابله کسی است که مدام اعتماد می کند.

ابله کسی است که به رغم تمام تجارب خویش بازهم اعتماد می کند.

باز اورا فریب می دهیم و او اعتماد می کند.

و سپس می گوییم او یک ابله است.

اعتماد در او چنان خالص است که هیچ کس نمی تواند او را الوده سازد.

او سبکبال است...

و

آماده پرواز. زیرا هیچ قید و بندی او را در بند و اسیر خود نساخته است.

آزاد و رها...آزاد و رها....

او شفاف است و از شفافی به بی رنگی رسیده است.

ابله بی نقاب است و بی نقابی کاری است بس دشوار...

ابله صمیمی است گویی هزاران سال است که من را -تو را و همه  را می شناسد.

ابله عاشق است و آنهم از نوع بی قید و شرط...

ابله بر امواج خروشان سوار است. گاهی در اوج و زمانی فرود...او از هر دو حالت لذت می برد نه به اوج

عادت می کند و نه از فرود شکوه و شکایت...

ابله در نور راه می رود...در نور می غلطد...در نور میرقصد و سپس با نور یکی می شود.

ابله در اعتماد و نور غرق شده است .

او را نمی بینی . او در هیچ ذوب شده است.

رز سفید ...رز سفید نماد خلوص -معصومیت و اعتماد است و من این رز سفید را با تمام وجود به ابله

تقدیم می کنم. 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 2:12  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

آیا سرور و شادمانی مانده است؟

شادمانه زندگی کردن را چه کسی تجربه کرده است؟

چه کسی طعم شیرین عشق را چشیده است؟

آیا سبزی رنگش را در ذهن خویش به تصویر کشیده است؟

آیا آزادانه رقصیده است؟

گناه چگونه می تواند مسرور باشد؟گناه چگونه می تواند عشق بورزد؟ چطور می تواند سبکبال برقصد؟

گناهکار پیش از مرگ مرده است.او هم اکنون وارد گور شده است. احساس گناه یکی از مخرب ترین احساساتی است که ممکن دچار آن بشویم.

اگر اجازه بدهیم احساس گناه بر ما چیره بشود سرانجام ابرهای منفی نگری و شک به خود و احساس بی ارزش بودن چنان ما را فرامیگیرد که دیگر نمی توانیم هیچ یک از شادمانی های زتدگی و زیبایی های اطراف را ببینیم. همه ما دوست داریم انسان هایی صادق درستکار و آگاه تری باشیم اما هنگامی که   مر تکب گناهی می شویم احساس یاس و نا امیدی بر ما چیره می شود و دیگر موقعیت های مناسبی که در اطراف ما وجود دارد را نمی بینیم.

 

بیایید هر روز باهم این جمله را تکرار کنیم :

من همین گونه که هستم کاملا خوب هستم و کاملا طبیعی است که من هر از چند گاهی اشتباه کنم .فقط یاد می گیرم و به حرکتم ادامه می دهم و از همین درس استفاده می کنم تا دیگر همان اشتباه را مرتکب نشوم.

گناه یعنی هرنوع فعل یا فکری که که حرکت رفت و برگشت نور خدا را کند نماید و هر کار و نیتی که انرژی رجعت را از ما بگیرد.

 

این لحظه ...!

             این جا ...!

                      و اکنون ...!

                                 فراموش می شود وقتی شروع به فکر کردن از زاویه گناه می کنی. وقتی ذهن کاسب گر ظهور کند تماس خود را با بهشتی که در آن هستی از دست می دهی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 4:8  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

دوست خوبی دارم که به من خیلی نزدیک  می باشد. او در معبد درونم سکونت دارد.گاهی با هم صحبت می کنیم.بعضی وقت ها از دست من عصبانی می شود بعضی مواقع تشویقم می کند و زمانی به من درسهای آموزنده ای می دهد.

یک روز سئوال جالبی از من پرسید.گفت:"مسافر" می دانی فرق روزگار و آموزگار چیست؟تا آماده شدم که جواب بدهم خودش سریع جواب داد :آموزگار ابتدا آموزش می دهد بعد آزمون می گیرداما روزگار اول آزمون می گیرد بعد آموزش می دهد. خیلی خوشحال شدم از اینکه دوست خوبم مجال پاسخ دادن را به من نداد زیرا جوابی که می خواستم بدهم خیلی خنده دار بود! ولی با پیامش من حسابی به فکر فرو رفتم. به گذشته نظری انداختم چه امتحانات سختی را روزگار از من گرفته بودو هر امتحان را با نمره خیلی بدی گذرانده بودم. در مدرسه روزگارشاگرد تنبلی بودم. اما بعد از امتحانات سخت و دشوار درسهای بسیا ارزشمندی را آموخته بودم.

به لحظه اکنون خویش نظری انداختم . من در این برهه از زندگی دچار سردرگمی عجیبی شدم. گمان می کنم آزمون این دفعه خیلی سخت تر از دفعات قبلی باشد. سوال آزمون این دفعه روزگار خیلی دشوار است. ((آیا می شود عشق را انکار کرد؟))همیشه در تلاش بودم آن عشقی که از جنس ناشناخته ای بود را انکار کنم . دریچه قلب و ذهنم را بر روی همه عشقهای کاذب پیرامونم گشوده بودم اما اجازه نمی دادم آن عشق نا شناخته وارد شود. از نیروی عجیب و مرموزش وحشت داشتم . به دوست خوب معبد درونم پناه بردم.

گفت:عشق یک پدیده الهی است سر تسلیم فرود آر و از قانون تسلیم پیروی کن !

قانون تسلیم شدن تورا راهنمایی خواهد کرد که تسلیم لحظه حال شوی و هر آنچه روی می دهد را بپذیری!خودت را و جسمت را افکار و احساساتت را. در واقع قانون تسلیم شدن -به تقدس هر روحی با بارقه فردانیت الهی آن -احترام می گذارد.قانون تسلیم  مسیر را به وضعیت طبیعی و زیبایی هدایت می کند . "مسافر" نیازی نیست آن را از دست بدهی تنها باید از سد کردن مسیر خودت ممانعت کنی. تسلیم اراده نفس به اراده برتر متداول ترین کار است و بدان که زندگی کتاب داستان خداست .بگذار خدا آن را بنویسد. پس از طی کردن وادی تسلیم وادی عشق است . اجازه بده آن نیروی مرموز نا شناختنی به درونت راه پیدا کند:رخنه کند و در تمام وجودت رسوخ کند و سکنا گزیند. آن زمان است که تمام وجودت سبز می شود و از برکت همین رنگ سبز به نیرویی نا شناخته ای مجهز می شوی که می توانی به هر کاری دست بزنی .هر خطری را بپذیری و ترس از وجودت رخت بربندد.

فکر می کنم جواب سوال مدرسه روزگار را یافته باشم . البته با کمک دوست خوبم !

اکنون با صدایی بلند و رسا فریاد می زنم تا مدرسه روزگار هم صدایم را بشنود.((عشق را نمی شود انکار کرد .عشق جریانی است سبز سبز که به هر حال می رسد نباید مقاومت کردبلکه باید در های وجود را باز گذاشت و پنجره های تسلیم را گشود. جریان سبز عشق باید تمام سرزمین وجود را در نوردد تا از نیروی عجیب و معجزه گرش سیراب شوم. تا اعجازش را در درونم در ذهنم و در روحم لمس نمایم آن زمان ترس برایم هرگز معنا ندارد و من دیگر مورد تمسخر معشوقم قرار نمی گیرم.آن زمان من با قدرت پله هایی راخلق می کنم تا صعود کنم و پیدا کنم سرچشمه آن عشق و نیروی ناشناختنی را ! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 2:55  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

هوالحق

خدای من ای خدای مهربان من! به من  قدرتی ده تا بتوانم منیت خود را نا بود کنم .

خدای من ای خدای مهربان من! آتشی مهیا کن تا در آن آتش، خویشتنِ خویش را بسوزانم .

خدای من ای خدای مهربان من! خاکی به من عطا کن تا تا نفس خویش را خاک کنم و خود نیز خاک شوم .

خدای من ای خدای مهربان من! آبی به من ارزانی کن که حسد و نفرت خویش را بر آب دهم و پاک گردم .

خدای من ای خدای مهربان من! باد را در درون من بوزان تا  طوفان، درونم را دگرگونه و نو کند .

خداوندا ... من مشتاق سوختن، خاک شدن، روان شدن،و دگرگون شدنم، یاریم ده که چشم امیدم فقط به سوی تو می باشد و بس.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 13:51  توسط بنفشه راد کیان پور  | 

 

 خوب نگاه کن

 

داستان اون شیخ رو شنیدی که با چراغ در شهر به دنبال انسان واقعی می گشت ؟پیدا کرد؟ من که هنوز پیدا نکردم . من یه ناظرم ! یه شاهد  ! که هیچ کس منو نمی بینه ولی من همه رو می بینم . خیلی تلاش کردم به شیخ کمک  کنم اما نتونستم اون مرد  و من هنوز یه شاهد و یه ناظرم .

 می گردم . شهر به شهر، دیار به دیار، گاهی با اطمینان فریاد می زنم که پیداش کردم ،

 انسان واقعی ، خالصِ خالص، نابِ ناب، مشاهده اش می کنم ، تو چشاش زل می زنم.  اما نه او هم

در عمل مشکل دارد . در کلام حرف های زیبا می زند ، در جمع خیلی زیبا عمل می کند ، اما وقتی من و

 اون با هم تنها می شویم ازش خیلی می ترسم . می دونی چرا چون خیلی ترسناک می شه ! اون تنهاست... عملش

 با حرفاش هاش زمین تا آسمون تفاوت داره ! کارهاش با اون حرفهای زیبا خیلی فاصله داره ! چرا اینقدر دو رویی ؟

 خسته نشدی ؟  من که خسته شدم .منم باید مثل شیخ بزارم برم . ولی نه من ناامید نمی شم . حتما کسی هست . بازهم می گردم . اگه پیداش کردم حتما خبرش رو به شما هم میدم ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 14:40  توسط بنفشه راد کیان پور  |